بصیرت
بیداری اسلامی، باور ملی
قالب وبلاگ
بعضی چیزا وجود خارجی نداره یا کم رنگه، ولی ما به خودمون تلقین میکنیم که وجود داره! و صد البته که ممکنه تاثیرش را با چشم ببینیم... نه برای این که وجود داره، چون ما باورش داریم . . .
یادمه یه بار یه حکایتی خوندم در این باره، که یه  فراری وارد یه واگن قطار میشه که القصه سردخونه بوده. درش هم از تو باز نمیشده! یارو به دماسنج نگاه میکنه میبینه داره عدد منفی نشون میده، یقین پیدا میکنه که به همین زودی یخ میزنه!  ولی تصمیم میگیره هر حالتی که بهش دست میده را بنویسه تا وقتی جنازشو پیدا کردن، ملت بفهمن یه آدم چه طوری یخ میزنه... مثل مینوشته نیم ساعت گذشته و انگشتام تکون نمیخورن. یا یک ساعت شده و کلا هیچی حس نمیکنم... خلاصه یارو همه مشخصات را تا لحظه مرگش مینویسه... تو ایستگاه وقتی در واگن را باز میکنن یه جنازه میبینن که تقریبا نشونه های یخ زدگی را داره! ولی تعجب میکنن، آخه سرد خونه خراب بوده و کار نمیکرده! تو این فکر بودن که چی شده، که یادداشت های یارو هم پیدا میشه میبینن نوشته دما زیر صفره! . بررسی میکنن میبینن دماسنج سردخونه هم خراب بوده! ولی تلقین کار خودش را کرده بود. خلاصه یارو هیچی هیچی خودش را به کشتن داد...
- - - - - - - - - - - -
پ.ن: هر چند تلقین همشه بد نیست و خیلی جاها کمکون میکنه، ولی تو زندگی باید ببینیم چیزی که باور داریم واقعا هست؟ یا که نه تلقینی بیش نیست . . .

یا علی مدد



طبقه بندی: دست نوشته،
برچسب ها: تلقین، باور، حقیقت،
[ دوشنبه 27 شهریور 1391 ] [ 03:37 ب.ظ ] [ رضا ]
پند

پادشاه مجارستان وقتی گرد پیری بر سر خود دید، تصمیم گرفت پسرش را جای خود بر تخت بنشاند، اما بر اساس قوانین کشور پادشاه می بایست متاهل باشد. پدر چند روزی فکر کرد و اندیشید و سپس به مباشرانش دستور داد یکصد دختر زیبا از سراسر کشور جمع کنند تا برای پسرش همسری انتخاب کند. آنگاه همه دخترها را در سالنی جمع کرد و به هر کدام از آنها «بذر کوچکی» داد و گفت: طی سه ماه آینده که بهار است، هر کس با این بذر زیباترین گل را پرورش دهد عروس من خواهد شد. دختران زیبارو از روز بعد دست به کار شدند و در میان آنها دختر فقیری بود که در روستا زندگی می کرد. او با مشورت کشاورزان روستایش بذر را در گلدان کاشت، اما در پایان 90 روز هیچ گلی سبز نشد. خیلی ها گفتند که دیگر به جلسه نهایی نرو، اما او گفت: «نمی خواهم که هم ناموفق محسوب شوم و هم ترسو!» در روز موعود پادشاه دید که 99 دختر دیگر هر کدام با گلهایی زیبا آمدند، سپس از دختر روستایی دلیل را پرسید و جواب را عیناً شنید. آنگاه رو به همه گفت: « عروس من این دختر روستایی است!» وقتی سایرین معترض شدند پادشاه گفت: قصد من این بود که صادق ترین دختر کشور را برای پسرم بگیرم! تمام بذر گل هایی که به شما داده بودم عقیم و نابارور بود، اما همه شما نیرنگ زدید و گلهایی دیگر آوردید، جز این دختر که حقیقت را آورد!




طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: دروغ، حقیقت، انتخاب همسر، پادشاه،
[ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 ] [ 08:27 ب.ظ ] [ رضا ]
پند
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


----------------------------------------

در اینجا مشق بصیرت می کنم.
امید دارم به فضل خدا
قدم در این راه گذاشتن با من
به بصیرت واقعی رساندن با خدا
ان شا الله

----------------------------------------

میخوایم 4 کلام حرف حساب بزنیم
اون هم خودمونی...

----------------------------------------

همیشه برای رضای خدا کار کنید!
زیرا ممکن است شما با دروغی
واجبی را اجرا کنید...
ولی خدا راضی نباشد

----------------------------------------

این وبلاگ کاملا شخصی بوده
و به هیچ نهادی وابسته نمیباشد!!

----------------------------------------

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

Google

در این وبلاگ
در اینترنت
بک لینک
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات