بصیرت
بیداری اسلامی، باور ملی
قالب وبلاگ
سگی نزد شیر آمد گفت:
بامن کشتی بگیر
شیر سر باز زد
سگ گفت:نزد تمام سگان خواهم گفت
شیر از مقابله با من می هراسد
شیر گفت:
سرزنش سگان را خوشتر دارم از اینکه شیران مرا شماتت کنند
که با سگی کشتی گرفته ام.....!



طبقه بندی: مکث،
برچسب ها: شیر، سگ، کشتی،
[ جمعه 26 خرداد 1391 ] [ 12:35 ب.ظ ] [ رضا ]
پند
یکی از بزرگ ترین عوامل بدبختی بعضی آدم ها این هست که:

اولا خیال می کنند همه چیز را می دونند . . .
دوما خیال میکنند آنچه را میدونند همش درسته . . .



غافل از این که . . .!!



طبقه بندی: مکث، دست نوشته،
برچسب ها: بد بختی، دانشتن،
[ چهارشنبه 3 خرداد 1391 ] [ 08:14 ب.ظ ] [ رضا ]
پند

مورچه اى بر صفحه كاغذى مى رفت. از نقش ها و خط هایى كه بر آن بود، حیرت كرد. آیا این نقش ها را، كاغذ خود آفریده است یا از جایى دیگر است؟ در این اندیشه بود كه ناگاه قلمى بر كاغذ فرود آمد و نقشى دیگر گذاشت. مور دانست كه این خط و خال از قلم است نه از كاغذ . نزد مورچگان دیگر رفت و گفت: مرا حقیقت آشكار شد.

گفتند: كدام حقیقت؟

گفت: بر من كشف شد كه كاغذ از خود، نقشى ندارد و هر چه هست از گردش قلم است. ما چون سر به زیر داریم ، فقط صفحه مى بینیم ؛ اگر سر برداریم و به بالا بنگریم ، قلمى روان خواهیم دید كه مى چرخد و نقش و نگار مى آفریند.

در میان مورچگان ، یكى خندید. سبب را پرسیدند.

گفت: این كشف بزرگ را من نیز كرده بودم؛ لیك پس از عمرى گشت و گذار بر روى صفحات، دانستم كه آن قلم نیز، اسیر دستى است كه او را مى چرخاند و به هر سوى مى گرداند. انصاف بده كه كشف من، عظیم تر و شگفت تر است.

همگان اقرار دادند به بزرگى كشف وى. او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و رئیس فیلسوفان خواندند! چون ، تاكنون مى پنداشتند كه نقش از كاغذ است و اكنون علم یافتند كه آفریدگار نقش ها، نه كاغذ و نه قلم است؛ بلكه آن دو خود اسیر دیگرى اند.

این بار، مورى دیگر گریست. موران، سبب گریه اش را پرسیدند. گفت: عمرى بر ما گذشت تا دانستیم نقش را قلم مى زند نه كاغذ. اكنون بر ما معلوم شد كه قلم نیز اسیر است، نه امیر. ندانم كه آیا آن امیرى كه قلم را مى گرداند، به واقع امیر است، یا او نیز اسیر امیر دیگرى است و این اسیران، كى به امیرى مى رسند كه او را امیر نیست؟





طبقه بندی: مکث،
برچسب ها: مورچه، امیر، اسیر، قلم، دست، کاغذ،
[ یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 ] [ 10:04 ب.ظ ] [ رضا ]
پند

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .

یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....

آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش ..... همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟

پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه .....

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟

پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!

قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیره زن .....

اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟

پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟

جوون گفت اّره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ..... سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟

پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُخُوره .....

جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچه‌هام می‌خام اّبگوشت بار بیذارم!

جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....

پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگرفته بُودی؟

جوون گفت: چرا

پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُوریم نِنه .....

بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.




طبقه بندی: مکث،
برچسب ها: پیرزن، قصابی، سگ، گوشت،
[ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 ] [ 11:11 ب.ظ ] [ رضا ]
پند

تا که از جانب معشوقه نباشد کششی  

کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

یک روز رسد خوشی به اندازه کوه

یک روز رسد غمی به اندازه دشت

افسانه زندگی چنین است گلم

در سایه کوه باید از دشت گذشت


---------------------------------------------------

پ.ن: این شعر برا زمان های دور بود که فقط پسرا میرفتن خواستگاری دخترا، برا همین هم گفته معشوقه . . .

ولی امروزه که دخترا هم عاشق میشوند و از پسرا خواستگاری میکنند، بگیم معشوق بهتره . . . !!




طبقه بندی: مکث،
برچسب ها: زندگی، غم، خوشی، عاشقی،
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 ] [ 08:27 ق.ظ ] [ رضا ]
پند
ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌كرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سكه به او نشان می‌دادند كه یكی شان طلا بود و یكی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب می‌كرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سكه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب می‌كرد. تا اینكه مرد مهربانی از راه رسید و از اینكه ملا نصرالدین را آن طور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت : هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این كلك چقدر پول گیر آورده‌ام




طبقه بندی: مکث،
برچسب ها: احمق، ملا نصرالدین، گدایی،
[ یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 ] [ 09:15 ق.ظ ] [ رضا ]
پند
وقتی در كارم پیش می‌روم و عده‌ای را ناراحت و ناراضی می‌بینم‏‏، چه‌قدر خوشحال می‌شوم!
فروغ فرخزاد



طبقه بندی: مکث،
برچسب ها: پیشرفت، خوشحالی،
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ] [ 12:37 ق.ظ ] [ رضا ]
پند
من هیچ راه مطمئنی به سوی خوشبختی نمی شناسم.
اما راهی را می شناسم که به ناکامی منجر می شود،
گرایش به خشنود ساختن همگان
افلاطون



طبقه بندی: مکث،
برچسب ها: افلاطون، خوشبختی، ناکامی، خشنودی،
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ] [ 12:27 ق.ظ ] [ رضا ]
پند

هرگز از کسی که همیشه با من موافق بود ، چیزی یاد نگرفتم . . .

 دکتر علی شریعتی




طبقه بندی: مکث،
برچسب ها: موافقت، دکتر شریعتی،
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ] [ 12:19 ق.ظ ] [ رضا ]
پند
کسی که مرتکب هیچ اشتباهی نشده است مطمئنا هیچ چیزی را امتحان نکرده است
انیشتین


---------------------------------------------------
پ ن :
طبیعتا کسی هم که میخواهد هیچ اشتباهی نکند نباید هیچ چیزی را امتحان کند ... !!



طبقه بندی: مکث، دست نوشته،
برچسب ها: اشتباه، امتحان،
[ سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 ] [ 10:39 ب.ظ ] [ رضا ]
پند
تن های هرزه را سنگسار می کنند غافل از آنکه شهر پر از فاحــــشه های مغزی است و کسی نمی داند که مغزهای هرزه ویرانگرترند تا تن های هرزه...
"
فروغ فرخزاد"




طبقه بندی: مکث،
[ سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 ] [ 07:48 ب.ظ ] [ ارنستو چه گوارا ]
" اگر قرار باشد بایستی و به طرف هر سگی که پارس می کند سنگ پرتاب کنی هرگز به مقصد نمیرسی! "
لارنس استرن



طبقه بندی: مکث،
برچسب ها: سگ، پارس، مقصد،
[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 08:56 ب.ظ ] [ رضا ]
پند
معرفت در گرانیست به هر كس ندهندش
پرطاووس قشنگ است به كركس ندهندش





طبقه بندی: مکث،
برچسب ها: معرفت،
[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 01:23 ب.ظ ] [ رضا ]
پند
پیر مرد کسی است که تجربیاتش از آرزوهایش بیشتر باشد . . .
پس با جسارت دل به کارهای بزرگ و پر مخاطره ده، ای جوان . . .





طبقه بندی: مکث، دست نوشته،
برچسب ها: جوان، پیرمرد،
[ یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ] [ 09:08 ب.ظ ] [ رضا ]
پند

این همان پرچمی است،
که وقتی مرا برای پیروزی آمریکا به جنگ‌ها فرا می‌خوانید،
با همین پرچم صدا می‌کنید

همان پرچم که در صبحگاهی نظامی بالا می‌برید
همان پرچمی که برای تزریق غرور توی وجودمان، آن را به اهتزاز در می‌آورید

اما امروز
دقت کنی ستاره‌های زیادی از این پرچم خاکی شده‌اند!




طبقه بندی: مکث، پیشنهاد ما،
[ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 ] [ 04:48 ب.ظ ] [ ارنستو چه گوارا ]
امام علی (ع)
ایمان هیچ بنده ای راستین نمی شود مگر زمانی که اعتمادش به آنچه نزد خداست از اعتمادش به آنچه در دست خود دارد بیشتر باشد.



طبقه بندی: مکث،
برچسب ها: ایمان، اعتماد، امام علی (ع)،
[ چهارشنبه 2 فروردین 1391 ] [ 10:42 ب.ظ ] [ رضا ]
تقدیر، تقویم انسان های عادیست
و
تغییر، تدبیر انسان های عالی...





طبقه بندی: مکث،
برچسب ها: تغییر، تدبیر، تقویم،
[ چهارشنبه 2 فروردین 1391 ] [ 05:10 ب.ظ ] [ رضا ]
روزی ما سوار یک تاکسی شدیم، و به فرودگاه رفتیم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد!   راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی ام  فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.
بنابراین پرسیدم: ((چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما را به بیمارستان بفرستد!)) در آن هنگام بود که راننده تاکسی ام درسی را به من داد که اینک به آن می  گویم: ((قانون کامیون حمل زباله.))
او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از ناکامی، خشم، و ناامیدی ( زباله) در اطراف می گردند. وقتی زباله در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی میکنند. به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید. زباله های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها. حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های زباله روزشان را بگیرند و خراب کنند. زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف ها از خواب برخیزید، از این رو.....
((افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.))



طبقه بندی: مکث،
[ شنبه 20 اسفند 1390 ] [ 08:06 ب.ظ ] [ ارنستو چه گوارا ]

تمرین نرنجیدن می کنم و صبوری را مشق!
اما ... نسیم یاد تو که می وزد ... هوای دلم بارانیست!
حالا باران هم بیاید!
گیرم بهار هم بیاید!
چه فرقی میکند اگر تو نباشی؟!
تازه دل بی تاب و دلِ تنگم که با توست!
دیگر من بی دل به چه کار می آیم؟!






طبقه بندی: مکث،
[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 10:06 ب.ظ ] [ ارنستو چه گوارا ]
دو قطره آب كه به هم نزدیك شوند، تشكیل یك قطره بزرگتر میدهند...
اما دوتكه سنگ هیچگاه با هم یكی نمی شوند !
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم،
فهم دیگران برایمان مشكل تر، و در نتیجه
امکان بزرگتر شدنمان نیز كاهش می یابد...
آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،
به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود
لجوجتر و مصمم تر است.
سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.
اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.
در زندگی، معنای واقعی
سرسختی، استواری و مصمم بودن را،
در دل نرمی و گذشت باید جستجو كرد.
گاهی لازم است كوتاه بیایی...
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست
و عبور کرد
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...
گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوزی که نبینی....
ولی با آگاهی و شناخت 
و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت



طبقه بندی: مکث،
[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 08:07 ب.ظ ] [ ارنستو چه گوارا ]
خدایا

کمکم کن

تا جهانـــــــــــــــم

بی الـــف

نباشد ...




طبقه بندی: مکث،
[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 07:41 ب.ظ ] [ ارنستو چه گوارا ]

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ...
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...


ادامه مطلب

طبقه بندی: مکث،
[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 07:26 ب.ظ ] [ ارنستو چه گوارا ]
مرداب به رود گفت :

چه کردی که زلالی ؟!

جواب داد :

” گذشتم “





طبقه بندی: مکث،
برچسب ها: گذشت، مرداب، رود، زلال،
[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 05:06 ب.ظ ] [ رضا ]
از قول دکتر حسابی نقل شده است ؛ روزی در آخر ساعت درس، یکی از دانشجویانم که دانشجوی دوره دکترا و اهل نروژ بود از من پرسید :

استاد! شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟

فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود.
من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم.
به آن دانشجو گفتم :

جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد!





طبقه بندی: مکث،
برچسب ها: جهان سوم، دکتر حسابی،
[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 04:47 ب.ظ ] [ رضا ]

در مهد کودکهای ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره گرگه و .... ادامه بازی. بچه ها هم همدیگر رو  هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.

با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هرکی باید به فکر خودش باشه.

در مهد کودکهای ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که  كل تیم  10 نفره  روی 9 تا صندلی جا بشن و كسی بی صندلی نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و  همینطور تا آخر.

با این بازی اونا به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر رو یاد میدن.


طبقه بندی: مکث،
برچسب ها: بازی، آموزش، کار تیمی، مهد کودک، ایران، ژاپن،
[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 02:32 ب.ظ ] [ رضا ]
روایت شده كه شیطان، به درگاه فرعون آمد، و در را كوبید، فرعون گفت: كوبنده در كیست؟ شیطان گفت: اگر خدا بودى، مى‌فهمیدى چه كسى در را مى‌كوبد، فرعون گفت: اى ملعون داخل شو، شیطان گفت: ملعونى بر ملعونى وارد مى‌شود، پس داخل شد، فرعون به او گفت: چرا بر آدم سجده نكردى تا رانده درگاه خدا و مورد لعن خدا واقع نشوى؟ در جواب گفت چون مانند تو در صلب آدم بود، فرعون به او گفت: آیا بدتر از من و از خودت بر روى زمین سراغ دارى؟ شیطان در جواب گفت: انسان حسود از من و از تو بدتر است. چون حسد عمل نیك انسان را مى‌خورد، همچنان كه آتش هیزم را مى‌خورد و مى‌سوزاند.


طبقه بندی: مکث،
برچسب ها: گفتگو شیطان و فرعون، حسادت، آتش،
[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 01:04 ب.ظ ] [ رضا ]
انیشتین :
دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. 
نه به خاطر مردمان شرور، 
بلکه به خاطرکسانی که شرارتها را می بینند و کاری درمورد آن انجام نمی دهند


طبقه بندی: مکث،
برچسب ها: انیشتین، شرارت،
[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 12:57 ب.ظ ] [ رضا ]

آدم‌های بزرگ
سکوت را برای سخن گفتن برمی‌گزینند،

آدم‌های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می‌دهند،
آدم‌های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می‌گیرند.




طبقه بندی: مکث،
برچسب ها: آدم های بزرگ، سکوت،
[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 11:28 ب.ظ ] [ رضا ]
احساس مسئولیت : چیزی که مسئولین باید داشته باشند ولی اکثرا ...




طبقه بندی: دست نوشته، مکث،
برچسب ها: احساس مسئولیت،
[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 09:00 ب.ظ ] [ رضا ]
[ شنبه 24 دی 1390 ] [ 10:03 ب.ظ ] [ ارنستو چه گوارا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

درباره وبلاگ


----------------------------------------

در اینجا مشق بصیرت می کنم.
امید دارم به فضل خدا
قدم در این راه گذاشتن با من
به بصیرت واقعی رساندن با خدا
ان شا الله

----------------------------------------

میخوایم 4 کلام حرف حساب بزنیم
اون هم خودمونی...

----------------------------------------

همیشه برای رضای خدا کار کنید!
زیرا ممکن است شما با دروغی
واجبی را اجرا کنید...
ولی خدا راضی نباشد

----------------------------------------

این وبلاگ کاملا شخصی بوده
و به هیچ نهادی وابسته نمیباشد!!

----------------------------------------

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

Google

در این وبلاگ
در اینترنت
بک لینک
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات