تبلیغات
بصیرت

بصیرت
بیداری اسلامی، باور ملی
قالب وبلاگ


برای دیدن تصویر با کیفیت بالا اینجا کلیک کنید


برای مشاهده توصیه ها به صورت متنی به ادامه مطلب مراجعه کنید

ادامه مطلب

طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: 25 توصیه رهبر انقلاب به دانشجویان،
[ شنبه 14 اردیبهشت 1392 ] [ 07:04 ب.ظ ] [ رضا ]
پند
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آن‌ها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد.

زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.

در همین حال، زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.

اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود. هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند.

اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.

در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت: «یکی از همین روزها بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنند و اون‌وقت کار همه‌مون تمومه!»...

شما پس از خواندن این داستان کوتاه، با شیوه مدیریت دولتی آشنا شده‌اید..



طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: شیوه مدیریت دولتی،
[ چهارشنبه 21 فروردین 1392 ] [ 01:05 ق.ظ ] [ رضا ]
پند
ﺭﻓﺘﻢ ﭘﻤﭗ ﺑﻨﺰﯾﻦ،ﯾﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﮔﺮﻭﻥ ﻗﯿﻤﺖ ﺍﻭﻣﺪ ﮐﻨﺎﺭﻡ !ﯾﻪ آﻗﺎﯼ ﺟﻮﻭﻥ ﭘﺸﺖ ﻓﺮﻣﻮﻥ ﺑﻮﺩ!
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻫﺠﻮﻡ ﺑﺮﺩﻥ ﺳﻤﺖ ﻣﺎﺷﯿﻦ:
-آﻗﺎ ﺟﻮﺭﺍﺏ ﺑﺪﻡ
-آﻗﺎ ﯾﻪ ﺷﮑﻼﺕ ﻣﯿﺨﺮﯼ؟؟
-آﻗﺎ ﮔﻞ ﺑﺪﻡ ﺑﺒﺮﯼ ﻭﺍﺳﻪ ﻧﺎﻣﺰﺩﺕ؟
آﻗﺎ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺟﻮﺭﺍﺑﻢ ﺳﻮﺭﺍﺧﻪ، ﺷﮑﻼﺗﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﻭﺍﺳﻪ ﺩﺧﺘﺮﻡ،ﯾﻪ ﺷﺎﺧﻪ ﮔﻞ ﻫﻢ ﺑﺪﻩ ﻭﺍﺳﻪ ﻧﺎﻣﺰﺩ، نــــه ﻧــــﻪ. ﺧﺎﻧﻤﻢ.
ﻣﻨﺘﻬﺎ ﺑﻪ ﺷﺮﻃﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﺮﯾﻢ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺷﺎﻡ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ!
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﺟﺎﯾﮕﺎﻩ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﻭ ﯾﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﭘﺎﺭﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺍﻃﺮﺍﻓﺶ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﯾﮕﺎﻩ!!!



طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: یعنی میشه، شاخه گل، جوراب، بچه،
[ یکشنبه 4 فروردین 1392 ] [ 10:07 ب.ظ ] [ رضا ]
پند
این کلیپ مال یکی از مهد کودک های تهرانه!
ما دهه شصتی ها با اون شرایط شدیم این!
بچه های امروز دیگه میخوان چی بشن!


[http://www.aparat.com/v/WhA3I]




مهد کودکم مهد کودکای جدید


طبقه بندی: دست نوشته، اجتماعی،
برچسب ها: آموزش رقص در مهد کودک، بچه های امروز،
[ جمعه 2 فروردین 1392 ] [ 05:54 ب.ظ ] [ رضا ]
پند


مرحوم آیت الله مجتبی تهرانی همیشه قبل از تحویل سال مقیّد بودند که 365 مرتبه دعای «یا مقلّب القلوب» را به‌ طور کامل بخوانند. و برای اینکه این دعاها، تا لحظۀ تحویل سال تمام شود، از یک ساعت قبل از اعلام عید، شروع می کردندو مشغول خواندن این دعای شریف بودند.

ایشان بعد از لحظۀ تحویل سال هم، مقیّد بودند که اوّلین چیزی که میل می‌کنند، تربت امام حسین‌علیه‌السلام باشد.
یعنی حضرت استاد در دو روز از سال، مقیّد بودند که اوّلین چیزی که می‌خورند، تربت امام حسین‌علیه‌السلام باشد؛ یکی عید فطر بود که در ابتدای روز با تربت، افطار می‌کردند، و یکی هم نوروز که بعد از تحویل سال، کمی از آن را میل می‌کردند.



طبقه بندی: اجتماعی، مذهبی،
برچسب ها: آیت الله مجتبی تهرانی،
[ چهارشنبه 30 اسفند 1391 ] [ 12:05 ق.ظ ] [ رضا ]
پند
دو طلبه داشتند کنار رودخانه ای راه می رفتند. پیرزنی کنار آب ایستاده بود و نمیتوانست از آب عبور کند. طلبه ی اول بی درنگ کفشهایش را درآورد پیرزن را گرفت و آنسوی آب به زمین گذاشت… . طلبه ی دوم نگاه کرد و هر دو به راه افتادند. یکساعت بعد طلبه ی دوم سکوت را شکست و گفت هنوز دارم به این فکر میکنم که کاری که تو کردی اشکال شرعی نداشت؟”
طلبه ی اول گفت: «من چند ثانیه بیشتر پیرزن را به دوش نگرفتم، اما گویا یکساعت است که از دوش تو پایین نیامده!»*


پ.ن:
حکایت ما در نقد احمدی نژاد به خاطر مادر چاوز



طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: وحید یامین پور، احمدی نژاد، دو طلبه و پیرزن،
[ سه شنبه 22 اسفند 1391 ] [ 10:52 ب.ظ ] [ رضا ]
پند



یک بنده خدایی میگفت تو اردوهای جهادی با یک سردار حرف میزدم. سرداره میگفت یک بار رفتیم خدمت رهبری... آقا گلایه کردند که چرا شماها فقط منتظرید تا یکی حرفی بزنه کاری کنه و شما واکنش نشون بدید؟! باید به جای این کارها گفتمان ارائه کنید...




طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: گفتمان،
[ سه شنبه 22 اسفند 1391 ] [ 06:15 ب.ظ ] [ رضا ]
پند
رجا نیوز:
دادستان دیوان محاسبات ابراز تاسف کرد:
گاهی مصوباتی در مجلس تصویب می‌شود که هیچ دستگاهی نمی‌تواند آن را اجرایی کند بنابراین سیل گزارش تخلفات دستگاه‌ها در دیوان محاسبات سرازیر می‌شود.



طبقه بندی: سیاسی، اجتماعی،
برچسب ها: دیوان محاسبات، مجلس، تخلفات،
[ یکشنبه 13 اسفند 1391 ] [ 08:15 ب.ظ ] [ رضا ]
پند
نگاه متفاوت به مسئله بد حجابی...
نظر رهبر و رئیس جمهور...

[http://www.aparat.com/v/9CtUs]






طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: رهبر انقلاب، احمدی نژاد، مستند نقص ظاهر، بی حجابی، بد حجابی، دانلود،
[ یکشنبه 6 اسفند 1391 ] [ 11:43 ب.ظ ] [ رضا ]
پند



طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: بدون شرح، پسته خندان، جواهر فروشی،
[ یکشنبه 6 اسفند 1391 ] [ 12:35 ق.ظ ] [ رضا ]
پند
مثل اینکه دیروز یک سری از مردم اصفهان خط لوله انتقال آب زاینده رود به یزد  را شکستند و طبق اخبار رجانیوز این استان با مشکل مواجه شده. انتظار این هم میرفت، چون با خشک سالی های اخیر آب به اصفهان نمیرسه و کشاورزی این منطقه با مشکل جدی مواجه شده. حتی تابستون امسال تو بعضی از شهر های استان آب قطع بود و با تانکر آّب رسانی میشد. با این اوصاف سخته برا مردم که ببینن آبی که سال ها مال اون ها بوده به استان مجاور میره، درحالی که خودشون چند ساله آب ندارن! البته مردم یزد هم حق استفاده از آب با کیفیت را دارند... اما باید نه سیخ بسوره نه کباب!!



طبقه بندی: اجتماعی، دست نوشته،
برچسب ها: خط لوله آب یزد، زاینده رود، خشک سالی، اصفهان،
[ یکشنبه 6 اسفند 1391 ] [ 12:13 ق.ظ ] [ رضا ]
پند

یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته، یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد! خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه. یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه موتور گازیه غیییییژ ازش جلو زد! دیگه پاک قاط میزنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتو…ره جلو میزنه. همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!! طرف کم میاره، راهنما میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده بزنه کنار. خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا تو خدایی! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی کل مارو خوابوندی؟! موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: والله … داداش…. خدا پدرت رو بیامرزه واستادی… آخه … کش شلوارم گیر کرده به آینه بغلت!!!



نتیجه اخلاقی:

اگر می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ایی دارند ببینید کش شلوارشان به کجای یک مدیر گیر کرده!!!!!




طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: کش شلوار، مدیر، بنز اخرین سیستم،
[ جمعه 4 اسفند 1391 ] [ 05:07 ب.ظ ] [ رضا ]
پند
چیزی که توی مردم خارج از کشور ـ چه زن چه مرد ـ خیلی جالبه، سادگی پوشش و سر و وضعشونه.
اصلا از وضع ظاهر و لباس و یا حتی رفتارشون نمی شه تشخیص داد اونا چه کارن و یا مثلا چقدر در آمد دارن.

بر خلاف مملکت خودمون، تا یارو یه کم پول دار میشه یا یه کم مدرک تحصیلیش میره بالا
یه قیافه ای به خودش می گیره یا ماشینهای آنچنانی و لباسهای مارک دار می پوشه که به مردم بگه من چقدر پول دار و ثروت مندم.

بر عکس اونور، یکی رو می بینی شلوارک پوشیده با یه تی شرت یه آدامس هم انداخته گوشه دهنش یه کوله پشتی هم رو کولشه با دوچرخه میاد سر کار تو آسانسور ام در حالی که هدفون گوششه یه سری برات تکون میده پیش خودت می گی این حتما نظافت چیه بعد میفهمی یارو جراح قلبه !!

یا اینکه تو مترو یکی که صورتش رو اصلاح نکرده با کاپیشن مشکی که زیپشم از سرما کشیده بالا ،با یه کلاه بافتنی رو سرش و یه نایلون تو دستش نشسته داره میره سر کار، یکی هم مث من پیش خودش میگه خوب این بابا یا دربونه یا آبدارچی (البته اونور اصلا آبدارچی نداره!)
بعد معلوم میشه طرف سرگئی برین موسس شرکت گوگل، 24 امین ثروتمند جهان با حدود 20 میلیارد دلار ثروت صاحب یه بوئینگ 767 و ...




طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: ظاهر آدم ها، سادگی،
[ جمعه 27 بهمن 1391 ] [ 09:21 ق.ظ ] [ رضا ]
پند
یکی میگفت:
وسیله ای خریدم دوتا کارگر گرفتم برای حملش گفتن 40 تومان من هم چونه زدم کردمش 30 تومان
رفتیم ساختمان و توی هوای گرم بهمن ماه بندر وسیله ها رو بردیم بالا امدیم پایین و دست کردم جیبم سه تا ده تومانی دادم بهشون
یکی از کارگر ده تومان خودش برداشت بیست تومان داد به اون یکی
صداش کردم گفتم مگر شریک نیستید
گفت چرا ولی اون عیالواره احتیاجش بیشتر از منه
من هم برای این طبع بلندش دوباره ده تومان بهش دادم
تشکر کرد دست کرد جیبش و دوباره پنج هزار تومان داد به اون یکی و رفتن...

داشتم فکر میکردم هیچ وقت نتونستم اینقدر بزرگوار و بخشنده باشم
نه من و نه خیلی های دیگه که خیلی ادعای تحصیلات و با کلاسیمون میشه ؟؟



طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: بخشش، عیالوار،
[ جمعه 27 بهمن 1391 ] [ 09:08 ق.ظ ] [ رضا ]
پند
گروهی از طلاب حوزه علمیه امروز با تهیه طوماری در خصوص واگذاری سیم کارت‌های شرکت رایتل که امکان ارتباط تصویری را فراهم می‌کند آن را موجب افزایش فساد و از بین بردن حریم محرم و نامحرم دانستند و با چاپ استفتاء‌های مراجع تقلید در این خصوص و توریع آن در بین راهپیمایان نسبت به این اقدام اعتراض کردند.

در برگه‌های توزیع شده استفتائاتی از آیت الله مکارم شیرازی، نوری همدانی، علوی گرگانی و سبحانی به چشم می‌خورد که مراجع تقلید به جایز ندانستن این اقدام حکم داده بودند.



طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: سیم کارت رایتل، ارتباط تصویری،
[ یکشنبه 22 بهمن 1391 ] [ 09:37 ب.ظ ] [ رضا ]

کبری،تصمیـم نمی گیرد!
دهقان،فداکاری نمی کند!
پسر ِ شجـاع،ترسو شده است!
لوک،بــدشانسی می آورد!
پلنگ ِ صورتی،زرد شده است!
میتـی کومان،استعفـا داده است!
پروفسور بــالتازار، جعلی مدرک گرفته است!
ای کیــو ســان،مـُـدل ِ مو عوض می کند!
دو قلـــوها،دست ِ هــم را نمـــی گیــرند!
رابین هـود،بــا دزد ها رفیق شده است!
پینوکیـو،به فکر ِ جرّاحی ِِ بینی است!
یـوگی،دوستـانش را مـی فروشـد!
پـت و مـت،پُست ریاست گرفته اند!
دخترک ِکبریت فروش، رفته دوبی !.
ولی... ولی چوپـان ِ دروغگو،هنوز دروغ می گوید



طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: تصمیم کبری، چوپان دروغگو، دهقان فداکار، پسر شجاع، لوک خوش شانس، پلنگ صورتی، میتی کومان،
[ سه شنبه 17 بهمن 1391 ] [ 06:38 ب.ظ ] [ رضا ]
پند

گروهی از بچه ها در نزدیکی دو ریل راه آهن، مشغول به بازی کردن بودند...
یکی از این دو ریل قابل استفاده بود ولی آن دیگری غیرقابل استفاده !

تنها یکی از بچه ها روی ریل خراب شروع به بازی کرد و پس از مدتی روی همان ریل غیرقابل استفاده خوابش برد...
3 بچه دیگر هم پس از کمی بازی روی ریل سالم، همان جا خوابشان برد !

قطار در حال آمدن بود ، و سوزن بان تنها می بایست تصمیم صحیحی بگیرد. او می تواند مسیر قطار را تغییر داده و آن را به سمت ریل غیرقابل استفاده هدایت کند و از این طریق جان 3 فرزند را نجات دهد و 1 کودک قربانی این تصمیم گردد و یا می تواند مسیر قطار را تغییر نداده و اجازه دهد که قطار به راه خود ادامه دهد...

سوال : اگر شما به جای سوزن بان بودید در این زمان کوتاه و حساس چه نوع تصمیمی می گرفتید ؟!!

بیشتر مردم ممکن است منحرف کردن مسیر قطار را برای نجات 3 کودک انتخاب کنند و 1 کودک را قربانی ماجرا بدانند که البته از نظر اخلاقی و عاطفی شاید تصمیم صحیح به نظر برسد اما از دیدگاه مدیریتی چطور .... ؟

در این تصمیم، آن 1 کودک عاقل به خاطر دوستان نادان خود (3 کودک دیگر) که تصمیم گرفته بودند در آن مسیر اشتباه و خطرناک، بازی کنند، قربانی می شود.این نوع معضل هر روز در اطراف ما، در اداره و ... اتفاق می افتد، اقلیت قربانی اکثریت احمق و یا نادان میشوند...!

کودکی که موافق با انتخاب بقیه افراد برای مسیر بازی نبود طرد شد و در آخر هم او قربانی این اتفاق گردید و هیچ کس برای او اشک نریخت. کودکی که ریل از کار افتاده را برای بازی انتخاب کرده بود هرگز فکر نمی کرد که روزی مرگش اینگونه رقم بخورد...

اگرچه هر 4 کودک مکان نامناسبی را برای بازی انتخاب کرده بودند ولی آن کودک تنها قربانی تصمیم اشتباه آن 3 کودک دیگر که آگاهانه تصمیم به آن کار اشتباه گرفته بودند شد !!!

اما با این تصمیم عجولانه نه تنها آن کودک بی گناه وعاقل جانش را از دست داد بلکه زندگی همه مسافران را نیز به خطر انداخت زیرا ریل از کار افتاده منجر به واژگون شدن قطار گردید و همه مسافران نیز قربانی این تصمیم شدند و نتیجه این تصمیم چیزی جز زنده ماندن 3 کودک احمق نبود !!!

مسافران قطار را می توان به عنوان تمامی کارمندان یک سازمان یا اداره فرض کرد و گروه مدیران را همان کودکانی در نظر گرفت که می توانند سرنوشت سازمان (قطار) را تعیین کنند...

گاهی در نظر گرفتن منافع چند تن از مدیران که به اشتباه تصمیمی گرفته اند، منجر به از دست رفتن منافع کل آن سازمان یا اداره خواهد شد و این همان قربانی کردن صدها نفر برای نجات این چند نفر است...

زندگی کاری همه مدیران پر است از تصمیم گیری های دشوار . با عدم اتخاذ تصمیمات صحیح به سبک مدیریتی، به پایان زندگی مدیریتی خود خواهید رسید...




طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: مدیریت، صحیح،
[ پنجشنبه 12 بهمن 1391 ] [ 01:54 ب.ظ ] [ رضا ]
پند

نان حلال خیلی خیلی خوب است. من نان حلال را خیلی دوست دارم. ما باید همیشه دنبال نان حلال باشیم. مثل آقا تقی

....................................

آقاتقی یك ماست‌بندی دارد. او همیشه پولِ آبِ مغازه را سر وقت می‌دهد تا آبی كه در شیرها می‌ریزد و ماست می‌بندد حلال باشد. آقا تقی می‌گوید: آدم باید یك لقمه نان حلال به زن و بچه‌اش بدهد تا فردا كه سرش را گذاشت روی زمین و عمرش تمام شد، پشت سرش بد و بیراه نباشد.

دایی من كارمند یك شركت است. او می‌گوید: تا مطمئن نشوم كه ارباب رجوع از ته دل راضی شده، از او رشوه نمی‌گیرم. آدم باید دنبال نان حلال باشد. دایی‌ام می‌گوید: من ارباب رجوع را مجبور می‌كنم قسم بخورد كه راضی است و بعد رشوه می‌گیرم!


عموی من یك غذاخوری دارد. عمو همیشه حواسش است كه غذای خوبی به مردم بدهد. او می‌گوید: در غذاخوری ما از گوشت حیوانات پیر استفاده نمی‌شود و هر چه ذبح می‌كنیم كره الاغ است كه گوشتش تُرد و تازه است و كبابش خوب در می‌آید. او حتماً چك می‌كند كه كره الاغ‌ها سالم باشند وگرنه آن‌ها را ذبح نمی‌كند. عمویم می‌گوید: ارزش یك لقمه نان حلال از همه‌ی پول‌های دنیا بیشتر است!! آدم باید حلال و حروم نكند. عمو می‌گوید: تا پول آدم حلال نباشد، بركت نمی‌كند. پول حرام بی‌بركت است.

من فكر می‌كنم پدر من پولش حرام است؛ چون هیچ‌وقت بركت ندارد و همیشه وسط برج كم می‌آورد. تازه یارانه‌ها را خرج می‌كند و پول آب و برق و گاز را نداریم كه بدهیم. ماه قبل گاز ما را قطع كردند چون پولش را نداده بودیم. دیشب می‌خواستم به پدرم بگویم: اگر دنبال یك لقمه نان حلال بودی، پول ما بركت می‌كرد و همیشه پول داشتیم؛ اما جرأت نكردم.
ای كاش پدر من هم آدم حلال خوری بود!!!


- - - - - - - - - - - -

پ.ن: حکایت خیلی از ماها مثل همین حکایته...




طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: نان حلال، حرام، زحمت، پول،
[ دوشنبه 9 بهمن 1391 ] [ 09:33 ب.ظ ] [ رضا ]
پند

واقعیتی دردآور

برای ورود زائری که چند روز دیگر میرسید گوسفندی خریداری کردم که چند روزی در خانه نگه دارم تا وقت قربانی کردن او برسد.

آن را داخل حیاط گذاشتیم ولی آنقدر صدا داد ، صدایی که شباهتی به بع بع گوسفند نداشت و بیشتر به ناله شبیه بود.

تا اینکه همسایه هم شاکی شد و ما آن را درون دستشویی گذاشتیم و در را بستیم تاصدای او کمتر شنیده شود.

ولی ناله های او تمامی نداشت. رفتم سری به او بزنم ببینم آیا میتوانم بفهمم چه چیزی او را آزار میده که متوجه شدم

او در این مدت هیچ دفعی نداشته.

خیلی تعجب کردم وقتی دقت کردم دیدم که محل دفع ادرارو مدفوع این حیوان را دوختند

که با نگه داشتن مواد دفعی چند کیلویی وزن آن اضافه شود و پول بیشتری عاید آنها شود.

میتوانید باور کنید انسان امروز جامعه ما به کجا رسیده من که هنوز از شوک این واقعه بیرون نیامده ام.

پیدا کنید گوسفند واقعی را !!!




طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: گوسفند واقعی، سود زیاد،
[ یکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 08:21 ب.ظ ] [ رضا ]
پند

مردان قبیله سرخ پوست درایالات متحده آمریكا، از رییس جدید قبیله می پرسن: آیا زمستان سختی در پیش است؟

رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید»

بعد به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»

پاسخ: «اینطور به نظر میاد».

پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «شما نظرقبلی تون رو تایید می کنید؟»

پاسخ: «صد در صد».

رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر جمع کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آیا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟«

پاسخ: بگذارید اینطوری بگیم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!

 

رییس: از کجا می دونید؟

پاسخ: چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!!

.

.

.

.

خیلی وقتها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم ..

حالا بنظر شما دلار باز هم گرون میشه ؟؟

 




طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: از ماست که بر ماست، هواشناسی سرخپوستی،
[ یکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 07:58 ب.ظ ] [ رضا ]
پند
تو شهر بازی شیراز نشسته بودم واسه خودم با چند تا از دوستان .یهو یه دختر کوچولو خوشگل اومد پیشم بهم گفت : آقا…آقا..تو رو خدا یه لواشک ازم بخر!!
نگاش کردم …چشماشو دوس داشتم…دوباره گفت آقا..اگه ۴ تا بخری تخفیف هم بهت میدم…بهش گفتم اسمت چیه…؟
-فاطمه…بخر دیگه…!
کلاس چندمی فاطمه…؟
-میرم چهارم…اگه نمی خری برم..
می خرم ازت صبر کن دوستامم بیان همشو ازت میخریم مامان و بابات کجان فاطمه؟؟
-بابام مرده…مامانمم مریضه…من و داداشم لواشک می فروشیم
(دوستام همه رسیدند همه ازش لواشک خریدند خیلی خوشحال شده بود…می خندید…از یه طرف دلم سوخت که ما کجاییم و این کجا…از یه طرف هم خوشحال بودم که امشب با دوستام تونستیم دلشو شاد کنیم)
فاطمه میذاری ازت یه عکس بگیرم؟
-باشه فقط ۳ تا !
باشه…
-اگه ۵۰۰ تومن بدی مقنعمو هم بر میدارم
- فاطمههههههههههههههههه…دیگه این حرف و نزن! خیلی ناراحت شدم ازت!
سریع کوله پشتیشو برداشت و رفت…وقتی داشت می رفت.نگاش می کردم …نه به الانش…نه به ظاهرش …
به آینده ایی که در انتظار این دختره نگاه میکردم…و ما باید فقط نگاه کنیم…فقط نگاه…فقط نگاه



طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: روزگار نامرد، دختر بچه،
[ یکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 08:39 ق.ظ ] [ رضا ]
پند

 

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی؟

گفتم : اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخند زد

وقت من ابدی است. چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی؟

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟

خدا پاسخ داد ...

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند.

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند.

زمان حال فراموش شان می شود.

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال.

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد.

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.

بعد پرسیدم ...

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند؟

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد.

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.

اما می توان محبوب دیگران شد.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد.

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم.

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند.

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند.

یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند.

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.

و یاد بگیرن که من اینجا هستم.

همیشه

اثری از ریتا استریکلند




طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: گفتگو با خدا،
[ یکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 12:40 ق.ظ ] [ رضا ]
پند

چندی پیش در یکی از جلسات ، یکی از اعضا خاطره جالبی از سفرش به ژاپن نقل کرد. این خاطره جالب شاید یکی از دلایلی باشد که نشان میدهد چرا ژاپن درحال پشت سرگذاشتن همه قدرت‌های صنعتی در دنیا است.

وی گفت: ژاپن که بودم یه روز دوشنبه رفتم سر کار دیدم تو خیابون پر پلیس و شلوغه؛ وضع غیر عادی بود. یه کم پرس و جو کردم دیدیم یکی خودکشی کرده. البته اینقدر تو ژاپن خودکشی زیاد بود که دیگه خیلی جای تعجب نداشت. پرسیدم: چرا طرف خودکشی کرده؟ فهمیدم طرف مهندس پیمانکار یه ساختمان بوده. قرار بود روز جمعه ساختمان رو طبق قرارداد تحویل صاحبش بده. روز جمعه ساختمان کارش تموم نشده بود مهندس پیمانکار از صاحب ساختمان دو روز شنبه و یکشنبه مهلت میخواد که ساختمان رو ساعت هشت روز دوشنبه اول روز کاری بهش تحویل بده. تو این ۴۸ ساعت مهندس و تیمش هر کاری می‌کنند نمی‌توانند کارهای نیمه تمام ساختمان رو تمام کنند و ساختمان رو آماده تحویل کنند.
روز دوشنبه که صاحب ساختمان برای تحویل خونه میاید با جسد حلق آویز شده مهندس پیمانکار مواجه می‌شه. حالا نکته جالب اش می دونی واسه من چی بود؟

این ساختمان فقط نصب پریز برق و نظافتش مونده بود. به دوستان ژاپنی به تعجب می‌گفتم این چه آدمی بود خب چرا خودکشی کرده برای همچین موضوع کوچکی. این دیگه خودکشی نداره که.

آنها با دهان باز نگاه می‌کردند می‌گفتند خودکشی نداره؟ این آینده شغلی‌اش به پایان رسیده بود. دو بار زیر قولش زده دیگه کسی بهش کار نمیداد.

چقدر شبیه ایرانیان هستند!!!!




طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: ژاپن، قول، مسئولیت، کار،
[ چهارشنبه 4 بهمن 1391 ] [ 09:14 ب.ظ ] [ رضا ]
پند
شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند.
نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست.
بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: "نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟"
واتسون گفت:"میلیون ها ستاره می بینم
هلمز گفت: "چه نتیجه ای می گیری؟"
واتسون گفت: "از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد "

شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند"




طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: شرلوک هلمز، دزدی،
[ چهارشنبه 4 بهمن 1391 ] [ 09:09 ب.ظ ] [ رضا ]
پند

دو تا کارگر درحال کار بودن. یکی زمین رو می کند و دیگری اون رو پر می کرد.
عابری که از اونجا رد می شد ازشون پرسید:
«چرا کار بیهوده انجام می دید؟»
یکی از اون ها که از حرف عابر ناراحت هم شده بود, گفت:
ما کار بیهوده انجام نمی دیم. ما همیشه سه نفریم. یکی زمین رو می کنه, دومی لوله رو کار کی گذاره و سومی روش رو پر می کنه.
امروز نفر دوم مریض بوده و سر کار نیامده ولی ما چون وظیفه شناسیم اومدیم سر کار و به وظیفه خودمون عمل می کنیم.
نتیجه اخلاقی: وقتی کار تیمی انجام می دهیم حق نداریم بدون توجه به دیگران, تنها به وظیفه خود فکر کنیم.
 




طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: کار تیمی، بیهوده، وظیفه شناس،
[ چهارشنبه 4 بهمن 1391 ] [ 11:31 ق.ظ ] [ رضا ]
پند

تا حالا فکر کردین که منظور از جنایت چیه؟؟؟

حالا با من همراه شوید تا به جای برسیم که واقعا تأمل برانگیزه!

 

میریم سر اصل مطلب:

اگر جمعیت ایران رو 75 میلیون نفر فرض کنیم و اگر فرض کنیم همین جمعیت یک وعده غذایی خود رو در یک برنج بخورند

در همین وعده اگر هر نفر فقط و فقط یک دانه برنج رو نخورد و دور بریزد میشود 75 میلیون دانه برنج.

حالا اگر معیار وزن هزار دانه برنج رو در نظر بگیریم (هزار دانه برنج رو شمرده و وزن کرده) که طبق آمارها حدودا 20 تا 60 گرم هست.

اگر ما دست کم بگیرم و معیار رو روی 25 گرم بگذاریم با یک محاسبه ساده ببینید به چه نتیجه ای می رسیم:

اگر 1000 دانه 25 گرم وزن داشته باشد 75 میلیون دانه برنج 1875000 گرم معادل 1875 کیلو گرم می باشد.

یعنی اگر هر نفر ایرانی در یک وعده غذایی یک دانه برنج دور بریزد در مجموع 1875کیلوگرم برنج دور ریخته می شود

حالا اگر این یک وعده رو در تعداد روزهای سال ضرب کنیم می شود 684375 کیلو گرم

 

یعنی در یک سال در صورتی که هر نفر ایرانی فقط و فقط یک دانه برنج دور بریزد در مجموع 684375 کیلو گرم برنج دور ریخته می شود!!!!!

آیا این یک فاجعه یا یک جنایت علیه خودمون نیست؟؟؟

 

حالا اگر آمار افرادی که شب رو با شکم گشنه می خوابند (اگه خوابشون ببره) و افرادی که در آرزو خوردن یک بشقاب برنج هستن رو هم بدونیم شاید برای اینکه یک دانه برنج از دستمون زمین می افتاد و گم میشد گریه میکردیم!!!

حالا آیا واقعا هر فرد فقط یک دانه برنج دور می ریزه؟؟؟ یا برای کلاسش هم که شده نصف بشقابش دست نخورده دور میریزه؟؟؟

 

چقدر حس بدیه که الان فکر میکنم من هم یک جانی هستم!

حالا این محاسبات رو ببرین روی سایراقلام و اجناس مثل گندم (نان)، گوشت و ....

اصلا محاسبات رو ببرین رو رفتار افراد!

اگر هر فردی فقط 10 دقیقه شانه از زیر بار مسؤلیتش خالی کنه ببینین چه فاجعه ای رخ می ده!

آیا فکر می کنید دزدی اینه که از دیوار خونه مردم بالا بریم؟؟

نه اگه وظیفه مان رو درست انجام ندیم، شانه از زیر بار مسؤلیتمون خالی کنیم دزدی کردیم!!

اگه کارمند جواب مشتری رو درست نده دزدی کرده!!

اگه معلم خوب درس نده دزدی کرده!!

اگه من مسؤل ، بین برادرم و یک غریبه در خدمت دهی تفاوت بگذارم دزدی کردم!!

حالا که فکر می کنم می بینم دزد هم هستم، دیگه می ترسم جلوتر برم!! تا همین جا بسه!!!

 

آیا اسراف غیر از اینه؟؟؟

من تفسیر به رای نمی کنم ولی ما از ظاهر این آیات چه می فهمیم؟؟؟

«وَنَضَعُ الْمَوَازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیَامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئًا وَإِن كَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنَا بِهَا وَكَفَی بِنَا حَاسِبِینَ

ما ترازوهای عدل را در روز قیامت برپا می‏كنیم، پس به هیچ كس كم‏ترین ستمی نمی‏شود، و اگر به مقدار سنگینی یك دانه خردل (كار نیك و بدی) باشد، ما آن را حاضر می‏كنیم، و كافی است كه ما حساب كننده باشیم.» آیه 47 سوره انبیاء

 

«یَا بُنَیَّ إِنَّهَا إِن تَكُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ فَتَكُن فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی السَّمَاوَاتِ أَوْ فِی الأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِیفٌ خَبِیر

پسرم! اگر به اندازه سنگینی خردلی (كار نیك یا بد) باشد، و در دل سنگی یا در (گوشه‏ای از) آسمان‏ها و زمین قرار گیرد، خداوند آن را به حساب می‏آورد و حاضر می‏سازد، خداوند دقیق و آگاه است.» لقمان، آیه 16.

 

«لا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَلا فِی الأَرْضِ وَلا أَصْغَرُ مِن ذَلِكَ وَلا أَكْبَرُ إِلاّ فِی كِتَابٍ مُّبِین

به اندازه سنگینی ذره‏ای در آسمان‏ها و زمین، از علم او دور نخواهد ماند، و نه كوچك‏تر از آن و نه بزرگتر، مگر این كه در كتابی آشكار (لوح محفوظ) ثبت است.» آیه 3 سبأ

 




طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: جنایت، اصراف، دزدی،
[ سه شنبه 3 بهمن 1391 ] [ 10:58 ب.ظ ] [ رضا ]
پند

از پیرمرد و پیرزنی پرسیدند؟؟

شما چطور 60 سال با هم زندگی کردید !!

گفتند ما مربوط به نسلی هستیم که

وقتی چیزی خراب میشد تعمیرش میکردیم نه تعویضش..




طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: تعمیر، تعویض، زندگی مشترک،
[ سه شنبه 3 بهمن 1391 ] [ 10:54 ب.ظ ] [ رضا ]
پند
ما خوب کسی را که بود بد ننویسیم
بالا تر از آن چیز که باشد ننویسیم

آزاده خیالیم که از راه تملق
توصیف خسان را به خوش آمد ننویسیم

خر مهرهء ناقابل هر بی خردی را
فیروزه و الماس و زبرجد ننویسیم

بی پرده بگوییم هر آن چیز که دیدیم
ترسیده ز تهدید و پیامد ننویسیم

مداح کسانیم که دل زنده به عشق اند
بر مرده دلان لوحهء مرقد ننویسیم

آن را بستاییم که او قابل وصف است
گر لایق توصیف نباشد ننویسیم

بازار سخن گرچه کساد است درین شهر
ما هم سخن از بهر درآمد ننویسیم

ما عهد نمودیم که غیر از سخن حق
گر جوشن و شمشیر شود سد ننویسیم



طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: سحن حق،
[ سه شنبه 3 بهمن 1391 ] [ 08:11 ب.ظ ] [ رضا ]
پند
روزی،گوساله ای باید از جنگل بکری می گذشت تا به چراگاهش برسد.گوساله ی بی فکری بود
 و راه پر پیچ و خم و پر فراز و نشیبی برای خود باز کرد.
روز بعد،سگی که از آن جا می گذشت،از همان راه استفاده کرد و از جنگل گذشت.
مدتی بعد،گوساله راهنمای گله،آن راه را باز دید و گله اش را وادار کرد از آن جا عبور کنند.
مدتی بعد،انسان ها هم از همین راه استفاده کردند:می آمدند و می رفتند،به راست و چپ می پیچیدند،
بالا می رفتند و پایین می آمدند،شکوه می کردند و آزار می دیدند و حق هم داشتند.اما هیچ کس سعی نکرد راه جدید باز کند.
مدتی بعد،آن کوره راه،خیابانی شد.حیوانات بیچاره زیر بارهای سنگین،از پا می افتادند
 و مجبور بودند راهی که می توانستند در سی دقیقه طی کنند،سه ساعته بروند،
مجبور بودند که همان راهی را بپیمایند که گوساله ای گشوده بود.
سال ها گذشت و آن خیابان،جاده ی اصلی یک روستا شد،و بعد شد خیابان اصلی یک شهر.
همه از مسیر این خیابان شکایت داشتند،مسیر بسیار بدی بود.
در همین حال،جنگل پیر و خردمند می خندید و می دید
که انسان ها دوست دارند مانند کوران،راهی را که قبلا باز شده،طی کنند،و هرگز از خود نپرسند که آیا راه بهتری وجود دارد یا نه؟



طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: راه درست، راه جدید، گاو،
[ یکشنبه 26 شهریور 1391 ] [ 03:03 ب.ظ ] [ رضا ]
پند
نتیجه آزمایشات بر حیوانات به سادگی به ما نشان می‌دهند که چطور محدودیت‌های ذهنی تحمیل شده از طرف محیط بر ما تاثیر می‌گذارد. آزمایشات انجام شده بر کَک، فیل و دلفین مثال خوبی هستند:

کک‌ها حیوانات کوچک جالبی هستند. آنها گاز می‌گیرند و خیلی خوب می‌پرند.  
آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند. اگر یک کک را در ظرفی قرار دهیم از آن بیرون می‌پرد. پس از مدتی روی ظرف را سرپوش می‌گذاریم تا ببینیم چه اتفاقی رخ می‌دهد. کک می‌پرد و سرش به در ظرف می‌خورد و پایین می‌افتد. دوباره می‌پرد و همان اتفاق می‌افتد! این کار مدتی تکرار می‌کند. سر انجام در ظرف را بر می‌داریم و کک دوباره می‌پرد ولی فقط تا همان ارتفاع! سرپوش برداشته شده درست است و محدودیت فیزیکی رفع شده است ولی کک فکر می‌کند این محدودیت همچنان ادامه دارد!

فیل‌ها را می‌توان با محدودیت ذهنی کنترل کرد.
پای فیل‌های سیرک را در مواقعی که نمایش نمی‌دهند می‌بندند. بچه فیل‌ها را با طناب‌های بلند و فیل‌های بزرگ را با طناب‌های کوتاه به نظر می‌آید که باید بر عکس باشد زیرا فیل‌های پرقدرت به سادگی می‌توانند میخ طناب‌ها را از زمین بیرون بکشند ولی این کار را نمی‌کنند. علت این است که آنها در بچگی طناب‌های بلند را کشیده‌اند و سعی کرده‌اند خود را خلاص کنند و سرانجام روزی تسلیم شده دست از این کار کشیده‌اند. از آن پس آنها تا انتهای طناب می‌روند و می‌ایستند آنها این محدودیت را پذیرفته‌اند.

دکتر ادن رایل یک فیلم آموزشی در مورد محدودیت‌های تحمیلی تهیه کرده است. 
نام این فیلم "می توانید بر خود غلبه کنید" است. در این فیلم یک نوع دلفین در تانک بزرگی از آب قرار می‌گیرد.
نوعی ماهی که غذای مورد علاقه دلفین است نیز در تانک ریخته می‌شود. دلفین به سرعت ماهی‌ها را می‌خورد. دلفین که گرسنه می‌شود تعدادی ماهی دیگر داخل تانک قرار می‌گیرند ولی این بار در ظروف شیشه‌ای. دلفین به سمت آنها می‌آید ولی هر بار پس از برخورد با محافظ شیشه‌ای به عقب رانده می‌شود پس از مدتی دلفین از حمله دست می‌کشد و وجود ماهی‌ها را ندیده می‌گیرد. محافظ شیشه‌ای برداشته می‌شود و ماهی‌ها در داخل تانک به حرکت در می‌آیند. آیا می‌دانید چه اتفاقی می‌افتد؟ دلفین از گرسنگی می‌میرد غذای مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولی محدودیتی که دلفین پذیرفته است او را از گرسنگی می‌کشد.

از آنجا که نحوه عملکرد مغز جانوران از این نظر بسیار شبیه به هم است
ما می‌توانیم از این آزمایشات بفهمیم که ما هم محدودیت‌هایی را می‌پذیریم که واقعی نیستند.
به ما می‌گویند یا ما به خود می‌گوییم نمی‌توان فلان کار را انجام داد و این برای ما یک واقعیت می‌شود. محدودیت‌های ذهنی به محدودیت‌های واقعی تبدیل می‌شوند و به همان محکمی!
باید این سوال مهم را از خود بپرسیم که "چه مقدار از آنچه ما واقعیت می‌پنداریم، واقعیت نیست بلکه پذیرش ماست؟!"



طبقه بندی: اجتماعی،
[ چهارشنبه 22 شهریور 1391 ] [ 10:55 ب.ظ ] [ رضا ]
پند
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ


----------------------------------------

در اینجا مشق بصیرت می کنم.
امید دارم به فضل خدا
قدم در این راه گذاشتن با من
به بصیرت واقعی رساندن با خدا
ان شا الله

----------------------------------------

میخوایم 4 کلام حرف حساب بزنیم
اون هم خودمونی...

----------------------------------------

همیشه برای رضای خدا کار کنید!
زیرا ممکن است شما با دروغی
واجبی را اجرا کنید...
ولی خدا راضی نباشد

----------------------------------------

این وبلاگ کاملا شخصی بوده
و به هیچ نهادی وابسته نمیباشد!!

----------------------------------------

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

Google

در این وبلاگ
در اینترنت
بک لینک