بصیرت
بیداری اسلامی، باور ملی
قالب وبلاگ
خدایا
این بنده ات در خیابان های نیویورک نماز اول وقت میخواند...
ولی ما در مملکت اسلامی گاهی از نماز خواندن هم خجالت می کشیم
و این چنین است بی معرفتی ما





طبقه بندی: دست نوشته،
برچسب ها: بی معرفتی،
[ چهارشنبه 11 بهمن 1391 ] [ 10:03 ب.ظ ] [ رضا ]
پند
بالاترین سرعت تو دنیا ، سرعت نور نـــــــیست !سرعت رنگ عوض کردن آدماست . . .


طبقه بندی: مکث،
برچسب ها: سرعت نور، رنگ عوض گردن،
[ چهارشنبه 11 بهمن 1391 ] [ 08:28 ب.ظ ] [ رضا ]
پند

مرد رفته گر آرزو داشت برای یكبار هم كه شده موقع شام با تمامی خانواده اش دور سفره كوچكشان باشد و با هم غذا بخورند .
او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند .
 هر شب از راه نرسیده به حمام كوچكی كه در گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق كار طاقت فرسای روزانه را از تن می شست.

تنها هم سفره او همسرش بود كه در جواب چون و چرای مرد رفته گر ، خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه می كرد
 و همین بود كه آرزوی او هنوز دست نیافتنی می نمود .

یك شب شانس آورد و یكی از ماشین های شهرداری او را تا نزدیك خانه شان رساند
او با یك جعبه شیرینی و چند تا پاكت میوه قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید .
وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یك به بهانه ای با پدر شام نخوردند .

دلش بدجوری شكست وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشكی بچه ها از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید :
"چقدر امشب گشنگی كشیدیم ! بدشانسی بابا زود اومد خونه.
 با اون دستاش كه از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه . آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا بخوره "




طبقه بندی: مکث،
برچسب ها: نا سپاسی، دل شکسته، مرد رفتگر،
[ دوشنبه 9 بهمن 1391 ] [ 09:37 ب.ظ ] [ رضا ]
پند

نان حلال خیلی خیلی خوب است. من نان حلال را خیلی دوست دارم. ما باید همیشه دنبال نان حلال باشیم. مثل آقا تقی

....................................

آقاتقی یك ماست‌بندی دارد. او همیشه پولِ آبِ مغازه را سر وقت می‌دهد تا آبی كه در شیرها می‌ریزد و ماست می‌بندد حلال باشد. آقا تقی می‌گوید: آدم باید یك لقمه نان حلال به زن و بچه‌اش بدهد تا فردا كه سرش را گذاشت روی زمین و عمرش تمام شد، پشت سرش بد و بیراه نباشد.

دایی من كارمند یك شركت است. او می‌گوید: تا مطمئن نشوم كه ارباب رجوع از ته دل راضی شده، از او رشوه نمی‌گیرم. آدم باید دنبال نان حلال باشد. دایی‌ام می‌گوید: من ارباب رجوع را مجبور می‌كنم قسم بخورد كه راضی است و بعد رشوه می‌گیرم!


عموی من یك غذاخوری دارد. عمو همیشه حواسش است كه غذای خوبی به مردم بدهد. او می‌گوید: در غذاخوری ما از گوشت حیوانات پیر استفاده نمی‌شود و هر چه ذبح می‌كنیم كره الاغ است كه گوشتش تُرد و تازه است و كبابش خوب در می‌آید. او حتماً چك می‌كند كه كره الاغ‌ها سالم باشند وگرنه آن‌ها را ذبح نمی‌كند. عمویم می‌گوید: ارزش یك لقمه نان حلال از همه‌ی پول‌های دنیا بیشتر است!! آدم باید حلال و حروم نكند. عمو می‌گوید: تا پول آدم حلال نباشد، بركت نمی‌كند. پول حرام بی‌بركت است.

من فكر می‌كنم پدر من پولش حرام است؛ چون هیچ‌وقت بركت ندارد و همیشه وسط برج كم می‌آورد. تازه یارانه‌ها را خرج می‌كند و پول آب و برق و گاز را نداریم كه بدهیم. ماه قبل گاز ما را قطع كردند چون پولش را نداده بودیم. دیشب می‌خواستم به پدرم بگویم: اگر دنبال یك لقمه نان حلال بودی، پول ما بركت می‌كرد و همیشه پول داشتیم؛ اما جرأت نكردم.
ای كاش پدر من هم آدم حلال خوری بود!!!


- - - - - - - - - - - -

پ.ن: حکایت خیلی از ماها مثل همین حکایته...




طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: نان حلال، حرام، زحمت، پول،
[ دوشنبه 9 بهمن 1391 ] [ 09:33 ب.ظ ] [ رضا ]
پند

واقعیتی دردآور

برای ورود زائری که چند روز دیگر میرسید گوسفندی خریداری کردم که چند روزی در خانه نگه دارم تا وقت قربانی کردن او برسد.

آن را داخل حیاط گذاشتیم ولی آنقدر صدا داد ، صدایی که شباهتی به بع بع گوسفند نداشت و بیشتر به ناله شبیه بود.

تا اینکه همسایه هم شاکی شد و ما آن را درون دستشویی گذاشتیم و در را بستیم تاصدای او کمتر شنیده شود.

ولی ناله های او تمامی نداشت. رفتم سری به او بزنم ببینم آیا میتوانم بفهمم چه چیزی او را آزار میده که متوجه شدم

او در این مدت هیچ دفعی نداشته.

خیلی تعجب کردم وقتی دقت کردم دیدم که محل دفع ادرارو مدفوع این حیوان را دوختند

که با نگه داشتن مواد دفعی چند کیلویی وزن آن اضافه شود و پول بیشتری عاید آنها شود.

میتوانید باور کنید انسان امروز جامعه ما به کجا رسیده من که هنوز از شوک این واقعه بیرون نیامده ام.

پیدا کنید گوسفند واقعی را !!!




طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: گوسفند واقعی، سود زیاد،
[ یکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 08:21 ب.ظ ] [ رضا ]
پند

مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.

مامور مرزی میپرسد : « در کیسه ها چه داری؟». او میگوید «شن»

مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت میکند

ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمییابد.

بنابراین به او اجازه عبور میدهد.

هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا ...

این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار میشود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمیشود.

یک روز آن مامور در شهر او را میبیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او میگوید :

من هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد میکردی؟

.

قاچاقچی میگوید : دوچرخه!

بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل میکند!




طبقه بندی: مکث،
برچسب ها: تئوری شن، قاچاق،
[ یکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 08:16 ب.ظ ] [ رضا ]
پند

مردان قبیله سرخ پوست درایالات متحده آمریكا، از رییس جدید قبیله می پرسن: آیا زمستان سختی در پیش است؟

رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید»

بعد به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»

پاسخ: «اینطور به نظر میاد».

پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «شما نظرقبلی تون رو تایید می کنید؟»

پاسخ: «صد در صد».

رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر جمع کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آیا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟«

پاسخ: بگذارید اینطوری بگیم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!

 

رییس: از کجا می دونید؟

پاسخ: چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!!

.

.

.

.

خیلی وقتها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم ..

حالا بنظر شما دلار باز هم گرون میشه ؟؟

 




طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: از ماست که بر ماست، هواشناسی سرخپوستی،
[ یکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 07:58 ب.ظ ] [ رضا ]
پند

شكار میمون زنده بخاطر چابكی و سرعت عمل جانور بسیار مشكل است.
یكی از روشهای شكار میمون در آفریقا این است كه شكارچی به محل اقامت میمونها می رود و بدون توجه به آنها
در سوراخ كوچكی در یك سنگ بزرگ مقداری خوراكی می ریزد و دور می شود
میمونهای گرسنه و كنجكاو دستشان را به درون سوراخ می برند و خوراكیها را در مشت خود می ریزند
اما دهانه سوراخ كوچكتر از آن است كه مشت میمون از آن خارج شود.

میمون وحشت زده می شود و تقلا می كند تا خسته شود اما هرگز مشت بسته خود را باز نمی كند تا رها شود..!!!!
ذهن انسان هم گاه مانند مشت بسته میمون است
تقلا می كند و بی تاب می شود و روی یك مسئله قفل می شود در حالی كه چاره در رها كردن و آزادی از قید و بندهای ذهن است...
 




طبقه بندی: مکث،
برچسب ها: ذهن قفل شده، شکار میمون،
[ یکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 08:51 ق.ظ ] [ رضا ]
پند
تو شهر بازی شیراز نشسته بودم واسه خودم با چند تا از دوستان .یهو یه دختر کوچولو خوشگل اومد پیشم بهم گفت : آقا…آقا..تو رو خدا یه لواشک ازم بخر!!
نگاش کردم …چشماشو دوس داشتم…دوباره گفت آقا..اگه ۴ تا بخری تخفیف هم بهت میدم…بهش گفتم اسمت چیه…؟
-فاطمه…بخر دیگه…!
کلاس چندمی فاطمه…؟
-میرم چهارم…اگه نمی خری برم..
می خرم ازت صبر کن دوستامم بیان همشو ازت میخریم مامان و بابات کجان فاطمه؟؟
-بابام مرده…مامانمم مریضه…من و داداشم لواشک می فروشیم
(دوستام همه رسیدند همه ازش لواشک خریدند خیلی خوشحال شده بود…می خندید…از یه طرف دلم سوخت که ما کجاییم و این کجا…از یه طرف هم خوشحال بودم که امشب با دوستام تونستیم دلشو شاد کنیم)
فاطمه میذاری ازت یه عکس بگیرم؟
-باشه فقط ۳ تا !
باشه…
-اگه ۵۰۰ تومن بدی مقنعمو هم بر میدارم
- فاطمههههههههههههههههه…دیگه این حرف و نزن! خیلی ناراحت شدم ازت!
سریع کوله پشتیشو برداشت و رفت…وقتی داشت می رفت.نگاش می کردم …نه به الانش…نه به ظاهرش …
به آینده ایی که در انتظار این دختره نگاه میکردم…و ما باید فقط نگاه کنیم…فقط نگاه…فقط نگاه



طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: روزگار نامرد، دختر بچه،
[ یکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 08:39 ق.ظ ] [ رضا ]
پند
همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود" هست.
یک کم کنجکاوی پشت "همین طوری پرسیدم" هست.
قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" هست.
مقداری خرد پشت "چه میدونم" هست.
و اندکی درد پشت "اشکالی نداره" هست.
 



طبقه بندی: مکث،
[ یکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 08:27 ق.ظ ] [ رضا ]
پند

 

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی؟

گفتم : اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخند زد

وقت من ابدی است. چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی؟

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟

خدا پاسخ داد ...

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند.

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند.

زمان حال فراموش شان می شود.

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال.

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد.

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.

بعد پرسیدم ...

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند؟

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد.

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.

اما می توان محبوب دیگران شد.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد.

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم.

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند.

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند.

یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند.

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.

و یاد بگیرن که من اینجا هستم.

همیشه

اثری از ریتا استریکلند




طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: گفتگو با خدا،
[ یکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 12:40 ق.ظ ] [ رضا ]
پند
اگر می خواهید خوشبخت باشید
 زندگی را به یک هدف گره بزنید
 نه به آدم ها و اشیا...




طبقه بندی: مکث،
برچسب ها: زندگی، هدف، خوشبختی، آدم،
[ یکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 12:36 ق.ظ ] [ رضا ]
پند


    کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند.
    پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت.

    یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد....

    به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد:
    یک کتاب مقدس،
    یک سکه طلا
    و یک بطرى مشروب .

    کشیش پیش خود گفت :
    « من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید.
    آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد.
    اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست.
    اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست.
    امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.»

    مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت.
    در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد.
    کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد.
    با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.

    کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد، سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . .

    کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت:
    « خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد ! »
    « خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد ! »

- - - - - - - - - - - - - - - -
پ.ن: متاسفانه حکایت بعضی ها تو مملکت ما شده حکایت همین پسره... چند ماه دیگه انتخاباته! حواسمون باشه به کی رای میدیم...
یا علی مدد



طبقه بندی: سیاسی،
برچسب ها: سیاست مدار، کسب و کار، مشروب، سکه،
[ چهارشنبه 4 بهمن 1391 ] [ 09:16 ب.ظ ] [ رضا ]
پند

چندی پیش در یکی از جلسات ، یکی از اعضا خاطره جالبی از سفرش به ژاپن نقل کرد. این خاطره جالب شاید یکی از دلایلی باشد که نشان میدهد چرا ژاپن درحال پشت سرگذاشتن همه قدرت‌های صنعتی در دنیا است.

وی گفت: ژاپن که بودم یه روز دوشنبه رفتم سر کار دیدم تو خیابون پر پلیس و شلوغه؛ وضع غیر عادی بود. یه کم پرس و جو کردم دیدیم یکی خودکشی کرده. البته اینقدر تو ژاپن خودکشی زیاد بود که دیگه خیلی جای تعجب نداشت. پرسیدم: چرا طرف خودکشی کرده؟ فهمیدم طرف مهندس پیمانکار یه ساختمان بوده. قرار بود روز جمعه ساختمان رو طبق قرارداد تحویل صاحبش بده. روز جمعه ساختمان کارش تموم نشده بود مهندس پیمانکار از صاحب ساختمان دو روز شنبه و یکشنبه مهلت میخواد که ساختمان رو ساعت هشت روز دوشنبه اول روز کاری بهش تحویل بده. تو این ۴۸ ساعت مهندس و تیمش هر کاری می‌کنند نمی‌توانند کارهای نیمه تمام ساختمان رو تمام کنند و ساختمان رو آماده تحویل کنند.
روز دوشنبه که صاحب ساختمان برای تحویل خونه میاید با جسد حلق آویز شده مهندس پیمانکار مواجه می‌شه. حالا نکته جالب اش می دونی واسه من چی بود؟

این ساختمان فقط نصب پریز برق و نظافتش مونده بود. به دوستان ژاپنی به تعجب می‌گفتم این چه آدمی بود خب چرا خودکشی کرده برای همچین موضوع کوچکی. این دیگه خودکشی نداره که.

آنها با دهان باز نگاه می‌کردند می‌گفتند خودکشی نداره؟ این آینده شغلی‌اش به پایان رسیده بود. دو بار زیر قولش زده دیگه کسی بهش کار نمیداد.

چقدر شبیه ایرانیان هستند!!!!




طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: ژاپن، قول، مسئولیت، کار،
[ چهارشنبه 4 بهمن 1391 ] [ 09:14 ب.ظ ] [ رضا ]
پند
شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند.
نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست.
بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: "نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟"
واتسون گفت:"میلیون ها ستاره می بینم
هلمز گفت: "چه نتیجه ای می گیری؟"
واتسون گفت: "از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد "

شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند"




طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: شرلوک هلمز، دزدی،
[ چهارشنبه 4 بهمن 1391 ] [ 09:09 ب.ظ ] [ رضا ]
پند

دو تا کارگر درحال کار بودن. یکی زمین رو می کند و دیگری اون رو پر می کرد.
عابری که از اونجا رد می شد ازشون پرسید:
«چرا کار بیهوده انجام می دید؟»
یکی از اون ها که از حرف عابر ناراحت هم شده بود, گفت:
ما کار بیهوده انجام نمی دیم. ما همیشه سه نفریم. یکی زمین رو می کنه, دومی لوله رو کار کی گذاره و سومی روش رو پر می کنه.
امروز نفر دوم مریض بوده و سر کار نیامده ولی ما چون وظیفه شناسیم اومدیم سر کار و به وظیفه خودمون عمل می کنیم.
نتیجه اخلاقی: وقتی کار تیمی انجام می دهیم حق نداریم بدون توجه به دیگران, تنها به وظیفه خود فکر کنیم.
 




طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: کار تیمی، بیهوده، وظیفه شناس،
[ چهارشنبه 4 بهمن 1391 ] [ 11:31 ق.ظ ] [ رضا ]
پند

تا حالا فکر کردین که منظور از جنایت چیه؟؟؟

حالا با من همراه شوید تا به جای برسیم که واقعا تأمل برانگیزه!

 

میریم سر اصل مطلب:

اگر جمعیت ایران رو 75 میلیون نفر فرض کنیم و اگر فرض کنیم همین جمعیت یک وعده غذایی خود رو در یک برنج بخورند

در همین وعده اگر هر نفر فقط و فقط یک دانه برنج رو نخورد و دور بریزد میشود 75 میلیون دانه برنج.

حالا اگر معیار وزن هزار دانه برنج رو در نظر بگیریم (هزار دانه برنج رو شمرده و وزن کرده) که طبق آمارها حدودا 20 تا 60 گرم هست.

اگر ما دست کم بگیرم و معیار رو روی 25 گرم بگذاریم با یک محاسبه ساده ببینید به چه نتیجه ای می رسیم:

اگر 1000 دانه 25 گرم وزن داشته باشد 75 میلیون دانه برنج 1875000 گرم معادل 1875 کیلو گرم می باشد.

یعنی اگر هر نفر ایرانی در یک وعده غذایی یک دانه برنج دور بریزد در مجموع 1875کیلوگرم برنج دور ریخته می شود

حالا اگر این یک وعده رو در تعداد روزهای سال ضرب کنیم می شود 684375 کیلو گرم

 

یعنی در یک سال در صورتی که هر نفر ایرانی فقط و فقط یک دانه برنج دور بریزد در مجموع 684375 کیلو گرم برنج دور ریخته می شود!!!!!

آیا این یک فاجعه یا یک جنایت علیه خودمون نیست؟؟؟

 

حالا اگر آمار افرادی که شب رو با شکم گشنه می خوابند (اگه خوابشون ببره) و افرادی که در آرزو خوردن یک بشقاب برنج هستن رو هم بدونیم شاید برای اینکه یک دانه برنج از دستمون زمین می افتاد و گم میشد گریه میکردیم!!!

حالا آیا واقعا هر فرد فقط یک دانه برنج دور می ریزه؟؟؟ یا برای کلاسش هم که شده نصف بشقابش دست نخورده دور میریزه؟؟؟

 

چقدر حس بدیه که الان فکر میکنم من هم یک جانی هستم!

حالا این محاسبات رو ببرین روی سایراقلام و اجناس مثل گندم (نان)، گوشت و ....

اصلا محاسبات رو ببرین رو رفتار افراد!

اگر هر فردی فقط 10 دقیقه شانه از زیر بار مسؤلیتش خالی کنه ببینین چه فاجعه ای رخ می ده!

آیا فکر می کنید دزدی اینه که از دیوار خونه مردم بالا بریم؟؟

نه اگه وظیفه مان رو درست انجام ندیم، شانه از زیر بار مسؤلیتمون خالی کنیم دزدی کردیم!!

اگه کارمند جواب مشتری رو درست نده دزدی کرده!!

اگه معلم خوب درس نده دزدی کرده!!

اگه من مسؤل ، بین برادرم و یک غریبه در خدمت دهی تفاوت بگذارم دزدی کردم!!

حالا که فکر می کنم می بینم دزد هم هستم، دیگه می ترسم جلوتر برم!! تا همین جا بسه!!!

 

آیا اسراف غیر از اینه؟؟؟

من تفسیر به رای نمی کنم ولی ما از ظاهر این آیات چه می فهمیم؟؟؟

«وَنَضَعُ الْمَوَازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیَامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئًا وَإِن كَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنَا بِهَا وَكَفَی بِنَا حَاسِبِینَ

ما ترازوهای عدل را در روز قیامت برپا می‏كنیم، پس به هیچ كس كم‏ترین ستمی نمی‏شود، و اگر به مقدار سنگینی یك دانه خردل (كار نیك و بدی) باشد، ما آن را حاضر می‏كنیم، و كافی است كه ما حساب كننده باشیم.» آیه 47 سوره انبیاء

 

«یَا بُنَیَّ إِنَّهَا إِن تَكُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ فَتَكُن فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی السَّمَاوَاتِ أَوْ فِی الأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِیفٌ خَبِیر

پسرم! اگر به اندازه سنگینی خردلی (كار نیك یا بد) باشد، و در دل سنگی یا در (گوشه‏ای از) آسمان‏ها و زمین قرار گیرد، خداوند آن را به حساب می‏آورد و حاضر می‏سازد، خداوند دقیق و آگاه است.» لقمان، آیه 16.

 

«لا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَلا فِی الأَرْضِ وَلا أَصْغَرُ مِن ذَلِكَ وَلا أَكْبَرُ إِلاّ فِی كِتَابٍ مُّبِین

به اندازه سنگینی ذره‏ای در آسمان‏ها و زمین، از علم او دور نخواهد ماند، و نه كوچك‏تر از آن و نه بزرگتر، مگر این كه در كتابی آشكار (لوح محفوظ) ثبت است.» آیه 3 سبأ

 




طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: جنایت، اصراف، دزدی،
[ سه شنبه 3 بهمن 1391 ] [ 10:58 ب.ظ ] [ رضا ]
پند

از پیرمرد و پیرزنی پرسیدند؟؟

شما چطور 60 سال با هم زندگی کردید !!

گفتند ما مربوط به نسلی هستیم که

وقتی چیزی خراب میشد تعمیرش میکردیم نه تعویضش..




طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: تعمیر، تعویض، زندگی مشترک،
[ سه شنبه 3 بهمن 1391 ] [ 10:54 ب.ظ ] [ رضا ]
پند

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مرد عارفی از کوچه ای می گذشت غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است.

به او گفت:

چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی؟

جواب داد که:

من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا میدهد پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟

 

آن مرد که از عرفای بزرگ ایران بود، می گوید:

از خودم شرم کردم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد  و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم…!




طبقه بندی: مکث،
[ سه شنبه 3 بهمن 1391 ] [ 10:46 ب.ظ ] [ رضا ]
پند
امروز پرونده امتحانات این ترم هم بسته شد
دلخوشم فقط به این جمله:
ز خر خوانان عالم هر که را دیدم غمی دارد
دلا رو کن به مشروطی که آن هم عالمی دارد




طبقه بندی: دست نوشته،
برچسب ها: امتحانات، خر خوان، مشروطی،
[ سه شنبه 3 بهمن 1391 ] [ 08:15 ب.ظ ] [ رضا ]
پند
ما خوب کسی را که بود بد ننویسیم
بالا تر از آن چیز که باشد ننویسیم

آزاده خیالیم که از راه تملق
توصیف خسان را به خوش آمد ننویسیم

خر مهرهء ناقابل هر بی خردی را
فیروزه و الماس و زبرجد ننویسیم

بی پرده بگوییم هر آن چیز که دیدیم
ترسیده ز تهدید و پیامد ننویسیم

مداح کسانیم که دل زنده به عشق اند
بر مرده دلان لوحهء مرقد ننویسیم

آن را بستاییم که او قابل وصف است
گر لایق توصیف نباشد ننویسیم

بازار سخن گرچه کساد است درین شهر
ما هم سخن از بهر درآمد ننویسیم

ما عهد نمودیم که غیر از سخن حق
گر جوشن و شمشیر شود سد ننویسیم



طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: سحن حق،
[ سه شنبه 3 بهمن 1391 ] [ 08:11 ب.ظ ] [ رضا ]
پند
حدود 4 ماهه پیش بود، جوگیر شدم و اومدم تریپ ایمان به خدا بیام، پست دادم که آره... رشته ای بر گردنم افکنده دوست... !! خب آدمی زادیم دیگه! من که اون موقع باور نداشتم این حرف خودما، ولی مثل این که خدا حرف منا باور کرد. خلاصه تو این مدت خودما به آب و آتیش زدم تا بشم اونی کی میخوام ولی نشد. البته خوب شد که نشد! تازه فهمیدم باد تو سرم بوده و به خاطر چشم و هم چشمی و مردم اینا میگن اونا میگن نزدیک بود کار دست خودم بدم! به هر حال این دفعه هم اومدم که حرف قبلیمو بزنم، البته با اعتقاد کامل...

رشته ای بر گردنم افکنده دوست

می کشد هر جا که خاطرخواه اوست

رشته بر گردن نه از بی مهری است

رشته ی عشق است و بر گردن نکوست





طبقه بندی: دست نوشته،
[ سه شنبه 3 بهمن 1391 ] [ 07:54 ب.ظ ] [ رضا ]
پند
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ


----------------------------------------

در اینجا مشق بصیرت می کنم.
امید دارم به فضل خدا
قدم در این راه گذاشتن با من
به بصیرت واقعی رساندن با خدا
ان شا الله

----------------------------------------

میخوایم 4 کلام حرف حساب بزنیم
اون هم خودمونی...

----------------------------------------

همیشه برای رضای خدا کار کنید!
زیرا ممکن است شما با دروغی
واجبی را اجرا کنید...
ولی خدا راضی نباشد

----------------------------------------

این وبلاگ کاملا شخصی بوده
و به هیچ نهادی وابسته نمیباشد!!

----------------------------------------

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

Google

در این وبلاگ
در اینترنت
بک لینک
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic